سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید تبارک الله ازاین فتنه ها که در سر ماست
تبعیدی وپرندگان غریبه
اشراق می گیرد و گم شدن در سطوح باز آمدن
باز مانده ام در چندین فراز ناموزون
گفتار می ماند و گیج می آید عشق
و نزول می گردد ایشان
به هوایی در وزیدن جریان می دهد
برای شعله ورتر
و تمام جهان سر کشیده می شود برای بیهوشی تر
و آگاهی ست که سرکشی میکند برای عطشی بیشتر
اینجا کسی ست که نمی آید
آن عشق نمی آید
زندگی من نمی آید
آیا می آیی؟
آن عشق! می آیی؟
جهان می آیی؟
زندگی!؟
یا بیهوده قلم می زنم
برای عشق به تو دیوانگی کم است
سوختن کم است
صد بار سوختن کم است
صد بار عذاب دوزخ اندوختن کم است
تو چه زهره ای
که تمام جهان در بند تو کم است*
(*: در چندین کتاب خواندم که علی بن ابیطالب دست بسیاری را می گیرد و آنان را به آتش می سپارد همچنان که دست دیگران را می گیرد و به بهشت می سپارد.)
رنج می برم از تو
عاقل پارکینگ مجانین فراری ست
و صدای به هم ریختن در
از ناامیدی من حرف می زند
قلبی بجنبان
برای من که بی قلب تو زندگی نکرده ام
آیا دروغ می گویم
در این تبعید غریب
صدای به هم ریختن پرندگان مرا می کشد.
-----------------------------------------------------------------------------------
بگویند شاعر مناسبتی! بگذار هرچه می خواهند بگویند! من به مناسبت تو اصلن به دنیا آمدم.دیگر چیزی بدتر ازین؟!

